.::>خدای مهربون.......<::.۱۳۸۸/٢/۳٠
به نام خدای مهربون
سلام .
انشالله که خوب خوب باشید.
یه داستان کوتاه اما جالب از اقای مایکل مور براتون نوشتم .
از پسر بارونی و نانسی هم ممنونم که اومدن و نظر دادن. دیدن یه دوست و وبلاگ نویس قدیمی خیلی خوشایند و خوبه .ممنونم ازحضورتون و تبریک ازدواجم.

خواب عجیب
روزی مردی خواب عجیبی دید.
او دید که پیش فرشته هاست و کارهای آنها را نگاه میکند.
هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند باز میکنند و داخل جعبه میگذارند.
مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز میکرد گفت : << اینجا بخش دریافت است و ما دعا ها و در خواستهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم.>>
مرد کمی جلوتر رفت.
باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید : شما چه کار میکنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : << اینجا بخش ارسال است . ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم .>>
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بی کار نشسته است , مرد با تعجب پرسید : شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند , ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند.
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد << بسیار ساده , فقط کافی است بگویند : خدایا شکر >>

واقعا چرا ما ادما باید اینقدر قدر نشناس باشیم نسبت به خدای مهربونی که مهربونی رو در حقمون تموم کرده.

حرف آخر:
خدای مهربون ببخش ما بنده های جفا کار وقدر نشناست رو.
از خودت میخوام کمکمون کنی همونی که میخوای بشیم.
همسفر تنها
|